دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

مردی در باران ـ داستان عاشقانه

این داستان خیلی جالبه حتما بخونید
از نگاه دختر
هیس................
هیس...................
می خواهم صدای پاهایش را بهتر بشنوم
صدای چکمه هایش روی سنگ فرش با صدای باران ...................
هر لحظه نزذیک تر می شود شاید ۳۰ قدم با من فاصله داشته باشد
کلاهم را پایین تر می کشم تا او مرا نشناسد
چقدر او را دوست دارم
او و چشمهای ابی اش را
حتی صدای پاهایش برایم زیباست
او نزدیک تر می شود
یک قدم بیشتر فاصله مان نیست او از من رد میشود اما.............
می ایستد و صدایم می کند او حتی بوی عطر مرا هم می شناسد
به طرفش برمی گردم از چشمهایش می توانم بخوانم
روی کاغذی شماره و ادرسم را می نویسم و از کنارش می گذرم
ـ
ـ
یک هفته گذشته و از او خبری نیست
یک ماه
یک سال
دیگر منتظرش نمی مانم
 

inamorata

از نگاه پسر
اشوبی تو دلمه که نمی تونم کنترلش کنم
از همون نگاه اول فهمیدم که سالهاست با یاد او به سر بردم
وخود نمی دانستم
امشب دوباره به اونجا می رم
ـ
دارم هر لحظه بهش نزدیک تر میشم
و بالاخره بهش رسیدم
با نگاهم خواهش کردم یه نشونی از خودش بده
و اون همونطور که انتظار داشتم نشونیش رو نوشت و رفت
و من در زیر بارون چشم هامو بستم و به خاطر این موهبت گریه کردم
و وقتی چشم هامو باز کردم
و کاغذ رو بالا گرفتم
اخرین چیزی مه دیدم جوهر های خودکار بود که با اب باران مخلوط شده بود
و کاغذ رو سیاه کرده بود
ـ
با نور افتاب چشم هامو باز کردم
و تازه یادم افتاد که تمام شب رو زیر بارون و روی سنگ فرش ها خوابیدم
اه
درد بدنم در مقابل دردی که توی قلبمه هیچ نیست
اونقدر اینجا میشینم تا شاید دوباره اونو ببینم
یک هفته
با این که از جام بلند نشدم ولی اصلا گشنه نیستم
چون مردم فکر می کنن من نیازمندم و برام پول و خراکی می ریزن
ـ
اگر اون شب باران نمی اومد شاید من الان.....................
یه ماه بعد
یه سال بعد
دو سال بعد
امروز اون دختر رو دیدم البته اون الان مادره
همراه ۲ تا بچه دو قولوش و شوهرش
اونها از کنار من رد شدن
و اون از توی کیفش سکه ای در اورد و جلوی من انداخت
سالها صبر کردم واین جوابم بود
اگر ان شب باران نمی امد

۵۰سال بعد
پیرمردی ژنده پوش رو به دریا روی سکویی نشسته بود
پیر زنی همراه نوه اش در ساحل قدم میزدند
که پیر مرد به سرفه افتاد و پیر زن تو جه اش به او جلب شد
و به کمک او رفت
پیرمرد بیهوش شد
بعد از چند دقیق بهوش امد و پیرزنی را دید که سر او را روی زانو هایش قرار داده
پیرزن نگاهی به چشمان ابی پیر مرد انداخت
و دریافت که این چشم ها زمانی در خاطرش بوده
اما پیرمرد از بوی تن پیر زن او را شناخت
و اخرین نفس ها را در عطر او کشید و به ابدیت رفت

اگر ان شب باران نمی امد

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد