دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

اگه بگم...

اگه بگم قول می دم تا همیشه باهات باشم...

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم...

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی...

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم...

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم...

اگه بگم ماه منی٬ هر نفس راه منی...

اگه بگم بال منی٬ لحظه ی پرواز منی...

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال...

میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال...

میشی برام ماه شبای بی سحر...

میشی برام ستاره ی راه سفر...

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی...

مال منی.... 

پرنده ی من...

inamorata_yalda_6434534 
پرنده ی من

چه زیباست پروازت،

وقتی به شوق زندگی بر فراز آسمان دل پر می کشی.

و چه زیباست آوازت،

وقتی برای دلبری من احساس را فریاد می کشی.

دلم از خیال با تو بودن دیوانه شده،

پس برایش قفسی ساخته ام،

تا همیشه و هر حال کنارم باشد.

دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد،باشد...

inamorata_yalda_45365 
یکبار خواب دیدن تو،به تمام عمر می ارزد

پس نگو!

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم!

گرچه به ظاهر جسم خسته است،

ولی دل دریایی است...

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد،باشد

دوستت خواهم داشت، بیش از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس

که تو را دارم عزیز!!

دریای من...

inamorata_yalda_645343 
چشمان تو دریاست ،

و من ماهی مانده در ساحلم

دریای من!

مرا لبریز کن از دریای نگاهت

که پرنده ی مرگ 

مرا در چشمان خود دیده است...




زندگی آن لحظه ایست ...

 inamorata_yalda_4353

نازنین من!

زندگی آن نیست که تو می پنداریش

زندگی آن لحظه ایست 

که دل من ابری میشود

و چشمان من 

به شفق می نشینند

زندگی آن لحظه ایست 

که تو 

مرا نگاه میکنی

و من معنا میشوم 

سکوت میکنم

و لبریز از صدای تو میشوم

زندگی آن لحظه ایست

که تو 

می خندی 

من تهی از دلیل می شوم

و همه تو می شوم

کاش میدانستم به چه می اندیشی؟

 inamorata_yalda_8675
به چه می اندیشی؟

به زمین یا به زمان؟

به نگاهم که در آن ... هاله ی غم

چو پرستوی سیاهی ز کران تا به کران

بال گسترده در این دشت سکوت

به چه می اندیشی؟

به هم آغوشی من با غمها

یا به این رشته ی مرواریدی

که ز چشمم ریزد؟

به چه می اندیشی؟

کاش میدانستم

به چه می اندیشی؟

که نگاه تو چنین سر و صقیل به سراپای وجودم دلسرد

خنده ات از سر زور

و کلامت همه با فکر دلم بیگانه

به چه می اندیشی؟

از تمنای دلم بی خبری؟

من و احساس دلم دشمن سختت هستیم؟

یا تقاصیست که باید به دلت پس بدهم

بابت عاشق شدنم؟


آهنگ زندگی...

inamorata_yalda_888 
آوای تو در گوش من آهنگ زندگی

سیمای تو درچشم من جلوه روشنگری

 باز شود چهره ام صبح سحر دیدنت 

یاد تو در خاطرم خاطره دل خوشی 

هر چه کنم در رهت نیست تو را قابلی

مهر تو در نزد من مایه دل بستگی

 ای گل من مونسم جان به فدای تو باد

خلق تو در زندگی مایه سر زندگی

 ای همه آرامشم ای همه آسایشم

شوق حضور تو شد باعث دلدادگی

 چهره آرام تو گرمی دستان تو

حالت چشمان تو علت آسودگی

به سراغ من اگر می آیید ...

به سراغ من اگر می آیید 
پشت هیچستانم 
پشت هیچستان جایی است 
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
 که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک 
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح 
به سرتپه معراج شقایق رفتند 
 پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
 تا نسیم عطشی در بن برگی بدود 
زنگ باران به صدا می اید 
آدم اینجا تنهاست 
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است 
به سراغ من اگرمی ایید 
 
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد 
چینی نازک تنهایی من 

سهراب سپهری




لبت صریح ترین آیه ی شکوفائی ست

لبت صریح ترین آیه ی شکوفائی ست 

و چشمهایت شعر سیاه گویائی ست

چه چیز داری باخویشتن که دیدارت 

چو قله های مه آلود محو و رویائی ست 

چگونه وصف کنم هیبت نجیب تو را 

که در کمال ظرافت کمال ِ والا ئی ست

تو از معابد مشرق زمین عظیم تری 

کنون شکوه تو و بهت من تماشائی ست 

در آسمانه ی در یای دیدگان تو شرم 

شکوهمند تر از مر غکان در یائی ست 

شمیم وحشی گیسوی کولیت نازم 

که خوابناک تر از عطر های صحرائی ست 

مجال بوسه به لب های خویشتن بدهیم 

که این بلیغ ترین مبحث شناسائی ست 

پناه غربت غمناک دستهائی باش 

که دردناک ترین ساقه های تنهائی ست

حسین منزوی

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار...

یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار 
شعری برای بختک ، شعری برای آوار 
تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه 
باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار 
این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط 
روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار 
چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین 
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار 
در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است 
گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار 
تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را 
تکرار می کنند این ،‌ آیینه های بیمار 
عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد 
هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز 
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار 
بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو 
خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار 

 حسین منزوی

بگذار سپیده سر زند

 
بگذار سپیده سر زند 

چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد 

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد . 

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد . 

و راه کهکشان بسته شود ... 

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد . 

نزدیک تر به خدا 

من باید فرود آیم 

نباید بنشینم 

سال هاست ازآن لحظه که پربر اندامم رویید 

واز آشیان از بام خانه پرواز کردم 

همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام 

و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها 

و بامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم 

چشم به زمین ندوختم 

پروازی رو به آسمان 

در راه افلاک 

و هر لحظه دورتر و بالاتر  از زمین 

و هر لحظه نزدیک تر به خدا!

آرزو

inamorata_yalda_2545

 
کاش می شد که پریشان تو باشم
یا نباشم یا از آن تو باشم
تو چنان ابر طربناک بباری
من همه تشنه ی باران تو باشم
در افقهای تماشای نگاهت
سبزی باغ و بهاران تو باشم
تا در آیی و گلی را بگزینی
من همان غنچه ی خندان تو باشم
چون که فردا شد و خورشید کدر شد
من هم از جمله شهیدان تو باشم
تا نفس هست و قفس هست، الهی
من شوریده غزل خوان تو باشم
 
سلمان هراتی

برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم "

 

inamorata_yalda_654

 
من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم

و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم


مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی

ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم "


اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما ...

جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم


تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود

گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم


تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب

برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم "




گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

inamorata_yalda_34 

 

گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟

چشم غمگینش به رویم خیره ماند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر لب غمناک خواند

ناله زنجیرها بر دست من

گفتمش:

آن گه که از هم بگسلد

خنده تلخی به لب آمدو گفت:

آرزویی دلکش است اما دریغ

بخت شورم ره بر این امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

دردل من با دل او می گریست

گفتمش:

بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است

سر به سوی آسمان برداشت گفت:

چشم هر اختر چراغ زورقی است

لیکن این شب نیز دریایی است ژرف

ای دریغا شب روان کز نیمه راه

میکشد افسون شب در خوابشان

گفتمش:

فانوس ماه

میدهد از چشم بیداری نشان

گفت:

اما در شبی این گونه گنگ

هیچ آوایی نمی آید به گوش

گفتمش:

اما دل من می تپد

گوش کن اینک صدای پای اوست

گفت:

ای افسوس در این دام مرگ

باز صید تازه ای را می برند

این صدای پای اوست

گریه ای افتاد در من بی امان

در میان اشکها پرسیدمش :

خوش ترین لبخند چیست ؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش آتش فشاند

گفت:

لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من زجا بر خاستم

بوسیدمش

هوشنگ ابتهاج

تنگ بلور...

 

inamorata_yalda_33

 

دل من تنگ بلوریست که یک ماهی قرمز دارد


یک تلنگر که به این تنگ بلورین بخورد


می شکند


آبش از پنجره ی چشمانم می ریزد


ماهی سینه ی من می میرد!


تو که می زنی مکرر به دل نازک من


ماهی ام را دریاب!


دوست داری که چو تنگی باشم


تهی از ماهی و آب؟ ...


یاسمینا عالم زاده

نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم...

 

inamorata_yalda_31

برای دوست داشتنت،
محتاج دیدنت نیستم؛
اگر چه نگاهت آرامم می‌کند.
محتاج سخن گفتن با تو نیستم؛
اگر چه صدایت دلم را می‌لرزاند.
محتاج شانه به شانه‌ات بودن نیستم،
اگرچه برای تکیه کردن، شانه‌ات
محکم‌ترین و قابل اطمینان‌ترین است.
دوست دارم
نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم ... به تو تکیه کنم.
دوست دارم بدانی حتی اگر کنارم نباشی
باز هم نگاهت می‌کنم
صدایت را می‌شنوم
به تو تکیه می‌کنم.
همیشه با منی و همیشه با تو هستم هر جا که باشی

عجب صبری خدا دارد...

inamorata_yalda_266 

 اگر من جای او بودم

 

همان یک لحظه اول که اول ظلم میدیدم از این مخلوق بی وجدان

جهانرا با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین وآسمانرا واژگون بیصبرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریائی باهمه صبر خدایی

تاکه میدیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد

گردش این چرخ را وارونه بیصبرانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که میدیدم این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

نگاه گذرا...

 inamorata_yalda_255

میخواهم برایت از ساده بودن بگویم، 

از خلوص  و عشق به آسمان ها  

و از صداقتی که بلبلان زینت سفره دلشان میکنند، 

ازمهری که کرکسان به آن لگد میزنند.
و از نوری که در دل عاشقان طلوع کرد، 

از روزی که قناری  به خاطر سادگی به دام صیاد افتاد  

و از صداقتی که شقایق را اسیر کرد.
آری بگذار بگویم که محبت قصه افسون  شده ای است که بر سر زبان ها جاری است و صداقت دانه برفی  است که در دلها آشیان کرده و عاطفه نگاهی است گذرا به دنیای شیرین خیالات.

مرگ رنگ...

رنگی کنار شب

بی حرف مرده است.

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست.

سر مست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست.

 

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشتة هر آهنگ.

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

با گوشوار پژواک.

 

مرغ سیاه آمده از راه های دور

بنشسته روی بام بلند شب شکست

چون سنگ، بی تکان.

لغزانده چشم را

بر شکل های درهم پندارش.

خوابی شگفت می دهد آزارش:

گل های رنگ سر زده از خاک های شب.

در جاده های عطر

پای نسیم مانده ز رفتار.

هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست

نقشی کشد به یاری منقار.

 

بندی گسسته است.

خوابی شکسته است.

رؤیای سرزمین

افسانة شکفتن گل های رنگ را

از یاد برده است.

بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:

رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.

جان گرفته

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:

مرده ای را جان به رگ ها ریخت،

پاشد از جا در میان سایه و روشن،

بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده

و به خاک روزهای رفته بسپرده؟

لیک پندار تو بیهوده است:

پیکر من مرگ را از خویش می راند.

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.

من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.

با خیالت می دهم پیوند تصویری

که قرارت را کند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آمیزد،

در تپش هایت فرو ریزد.

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

 

مرده لب بر بسته بود.

چشم می لغزید بر یک سرح شوم.

می تراوید از تن من درد.

نغمه می آورد بر مغزم هجوم.

با مرغ پنهان

حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
 
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
 
در کجا هستی نهان ای مرغ!
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمة ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی، بگو با من.
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه دیگر می کنی پروا؟

باد ما را با خود خواهد برد...

 inamorata_yalda_21

در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
 
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
 
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
 
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
 
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

نمی خوام گریه کنم...

inamorata_yalda_20 

نمی خوام گریه کنم،اشک بریزم،مویه کنم 


می خوهم این قصه عشقو یک سویه کنم 


نمی خوام با چشمای اشک زده فریاد بزنم
 

می خوام این تیشه رو امشب واسه فرهاد بزنم
 

نمی خوهم ستاره هامو با تو قسمت بکنم 


واسه دل بریدن این بار دیگه همت میکنم 


می خوام از عشقو محبت دیگه حرفی نزنم
  

توی گرمای تابستون شب برفی بزنم 


من از این درد و مصیبت دیگه آزرده شدم 


واسه رفتن از این شهر دیگه آماده شدم 


میرم اما توی چشمام داره بارون میباره 


میرمو دور میشم از چشمای عاشق کش تو 


واسه موندن راهی نیست حتی هزار خواهش تو

عشق و تو هم...

 inamorata_yalda_18

نه پای رفتن تو را
نه توان دل بریدن مرا
نه حرفی نه شروعی تو را
نه دعایی نه التماسی مرا
نه پیوند با عشقم تو را
نه گریزی از غمت مرا
نه عشقی نه شوری تو را
نه باور کردن این حقیقت مرا
نه قلبی نه روحی تو را
نه توان اندیشیدن مرا
نه صلحی نه قهری تو را
نه گذر از بی تفاوتی هایت مرا
نه بودن مرا نه رفتن تو را
نه خواستن تو را نه دیدن مرا
عشقی را به تو انکاری تو را
غمی را به من و استقبالی مرا

دلم میخواد...

inamorata_yalda_17 

دلم میخوادوقتی میای کوچه روآب پاشی کنم
 

رودیوارای شهرمون عکستو نقاشی کنم
 

دلم میخوادوقتی میای توکوچه قربونی کنم
 

صحن وسرای خونه روبرات چراغونی کنم
  

دلم میخوادوقتی میای یه عالمه گل بیارم 


یه شاخه ازاون گل هاروتوباغ قلبت بکارم 


دلم میخوادوقتی میای بدی هاروخط بزنم 


بعد خودمو یواشکی کنج دلت جابکنم

دلم جواب بلی می دهد صدای ترا...

 

دلم جواب بلی می دهد صلای ترا  

صدا بزن که بجان می خرم بلای ترا 

به زلف گوکه ازل تا ابد کشاکش تست 

نه ابتدای تو دیدم نه انتهای ترا 

تو از دریچه دل می روی و می آیی 

ولی نمی شنود کس صدای پای ترا 

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح 

که داده با دل من وعده لقای ترا 

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی 

که بنگرم به گل و سرکنم شنای ترا 

شبانیم هوس است و طواف کعبه طور 

مگر بگوش دلی بشنوم صدای ترا