اگه بگم قول می دم تا همیشه باهات باشم...
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم...
اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی...
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم...
اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم...
اگه بگم ماه منی٬ هر نفس راه منی...
اگه بگم بال منی٬ لحظه ی پرواز منی...
میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال...
میشی برام باغبون میوه های تشنه و کال...
میشی برام ماه شبای بی سحر...
میشی برام ستاره ی راه سفر...
ولی بدون هر جا باشی یا نباشی...
مال منی....
/blogextendedpost>
نازنین من!
زندگی آن نیست که تو می پنداریش
زندگی آن لحظه ایست
که دل من ابری میشود
و چشمان من
به شفق می نشینند
زندگی آن لحظه ایست
که تو
مرا نگاه میکنی
و من معنا میشوم
سکوت میکنم
و لبریز از صدای تو میشوم
زندگی آن لحظه ایست
که تو
می خندی
من تهی از دلیل می شوم
و همه تو می شوم
/blogextendedpost>
/blogextendedpost>
گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش:
آن گه که از هم بگسلد
خنده تلخی به لب آمدو گفت:
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره بر این امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
دردل من با دل او می گریست
گفتمش:
بنگر در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی است
سر به سوی آسمان برداشت گفت:
چشم هر اختر چراغ زورقی است
لیکن این شب نیز دریایی است ژرف
ای دریغا شب روان کز نیمه راه
میکشد افسون شب در خوابشان
گفتمش:
فانوس ماه
میدهد از چشم بیداری نشان
گفت:
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش:
اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای اوست
گفت:
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشکها پرسیدمش :
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت:
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من زجا بر خاستم
بوسیدمش
هوشنگ ابتهاج
دل من تنگ بلوریست که یک ماهی قرمز دارد
یک تلنگر که به این تنگ بلورین بخورد
می شکند
آبش از پنجره ی چشمانم می ریزد
ماهی سینه ی من می میرد!
تو که می زنی مکرر به دل نازک من
ماهی ام را دریاب!
دوست داری که چو تنگی باشم
تهی از ماهی و آب؟ ...
یاسمینا عالم زاده
برای دوست داشتنت،
محتاج دیدنت نیستم؛
اگر چه نگاهت آرامم میکند.
محتاج سخن گفتن با تو نیستم؛
اگر چه صدایت دلم را میلرزاند.
محتاج شانه به شانهات بودن نیستم،
اگرچه برای تکیه کردن، شانهات
محکمترین و قابل اطمینانترین است.
دوست دارم
نگاهت کنم ... صدایت را بشنوم ... به تو تکیه کنم.
دوست دارم بدانی حتی اگر کنارم نباشی
باز هم نگاهت میکنم
صدایت را میشنوم
به تو تکیه میکنم.
همیشه با منی و همیشه با تو هستم هر جا که باشی
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول که اول ظلم میدیدم از این مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین وآسمانرا واژگون بیصبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریائی باهمه صبر خدایی
تاکه میدیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه بیصبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
میخواهم برایت از ساده بودن بگویم،
از خلوص و عشق به آسمان ها
و از صداقتی که بلبلان زینت سفره دلشان میکنند،
ازمهری که کرکسان به آن لگد میزنند.
و از نوری که در دل عاشقان طلوع کرد،
از روزی که قناری به خاطر سادگی به دام صیاد افتاد
و از صداقتی که شقایق را اسیر کرد.
آری بگذار بگویم که محبت قصه افسون شده ای است که بر سر زبان ها جاری است و صداقت دانه برفی است که در دلها آشیان کرده و عاطفه نگاهی است گذرا به دنیای شیرین خیالات.
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست.
سر مست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ.
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژواک.
مرغ سیاه آمده از راه های دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ، بی تکان.
لغزانده چشم را
بر شکل های درهم پندارش.
خوابی شگفت می دهد آزارش:
گل های رنگ سر زده از خاک های شب.
در جاده های عطر
پای نسیم مانده ز رفتار.
هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رؤیای سرزمین
افسانة شکفتن گل های رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پاشد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.
مرده لب بر بسته بود.
چشم می لغزید بر یک سرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
نمی خوام گریه کنم،اشک بریزم،مویه کنم
می خوهم این قصه عشقو یک سویه کنم
نمی خوام با چشمای اشک زده فریاد بزنم
می خوام این تیشه رو امشب واسه فرهاد بزنم
نمی خوهم ستاره هامو با تو قسمت بکنم
واسه دل بریدن این بار دیگه همت میکنم
می خوام از عشقو محبت دیگه حرفی نزنم
توی گرمای تابستون شب برفی بزنم
من از این درد و مصیبت دیگه آزرده شدم
واسه رفتن از این شهر دیگه آماده شدم
میرم اما توی چشمام داره بارون میباره
میرمو دور میشم از چشمای عاشق کش تو
واسه موندن راهی نیست حتی هزار خواهش تو
نه پای رفتن تو را
نه توان دل بریدن مرا
نه حرفی نه شروعی تو را
نه دعایی نه التماسی مرا
نه پیوند با عشقم تو را
نه گریزی از غمت مرا
نه عشقی نه شوری تو را
نه باور کردن این حقیقت مرا
نه قلبی نه روحی تو را
نه توان اندیشیدن مرا
نه صلحی نه قهری تو را
نه گذر از بی تفاوتی هایت مرا
نه بودن مرا نه رفتن تو را
نه خواستن تو را نه دیدن مرا
عشقی را به تو انکاری تو را
غمی را به من و استقبالی مرا
دلم میخوادوقتی میای کوچه روآب پاشی کنم
رودیوارای شهرمون عکستو نقاشی کنم
دلم میخوادوقتی میای توکوچه قربونی کنم
صحن وسرای خونه روبرات چراغونی کنم
دلم میخوادوقتی میای یه عالمه گل بیارم
یه شاخه ازاون گل هاروتوباغ قلبت بکارم
دلم میخوادوقتی میای بدی هاروخط بزنم
بعد خودمو یواشکی کنج دلت جابکنم
دلم جواب بلی می دهد صلای ترا
صدا بزن که بجان می خرم بلای ترا
به زلف گوکه ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای ترا
تو از دریچه دل می روی و می آیی
ولی نمی شنود کس صدای پای ترا
خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعده لقای ترا
هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم به گل و سرکنم شنای ترا
شبانیم هوس است و طواف کعبه طور
مگر بگوش دلی بشنوم صدای ترا