دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

 inamorata15

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب  


 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب 

 
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه 

 
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب  


 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من  


 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب 

 
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست  


 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب 

 
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو  


 که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب  


 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب  


 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب 

 
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش 


 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب 


کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟ 


که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب


قصه رفتن سرودی...

 inamorata144

در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی


تا که چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی
ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود
وعده ها و خنده های تو به نیرنگ آلوده بود
ای زخاطر برده عشق آتشینم
رفتی اما من فراموشت نکردم
چلچراغ روشن بیگانه بودی
سوختم و بیهوده خاموشت نکردم
رفتی و اما قلب من راضی نشد
بر تو و بر عشق خود نفرین کنم
بی تو شاید بعد از این افسانه ها
ترک عشق و این غم دیرین کنم
چلچراغ روشن بیگانه بودی
سوختم و بیهوده خاموشت نکردم


قرعه

 inamorata14

اگر در خوابو بیداری

مرا آیینه میداری

اگر از عشق این فانی

همه شب را تو بیداری

من خاکی، من فانی

نه یک شب را، نه صد شب را

به یادت خاطره کردم

نظرها را، گذرها را

همه زیرو زبرها را

به یاد تو

به عشق تو

حرام این تنم کردم

و در محراب عشق تو

و در اکرام روی تو

چه کفری بر خودم کردم

نگشتم خاک پای تو

ولی ای عشق جانانه

حلالت باشد این گوهر

که از قلبم برون کردی

که در کامت فرو ریزم

و این هم قسمت ما بود

که افتادی تو در قرعه

و حقا که چه خوشبختیم

از این تحفه، از این قرعه

و نوشت باشد این قطره

که از چشمم برون آمد

سرشکم خاک پایت باد

حلالت باشد این جرعه

تو ای افتاده در قرعه

که رسم عاشقی این است

چه این قرعه، چه  آن قرعه

غزل عشق...

عشق را در سوگ دل پرپر کنید

چشم سرخ لاله ها را تر کنید

در غروب ساکت چشمان من

خستگی از خویش را باور کنید

زخم های کهنه را مرهم نبود

آشنا با بوسه خنجر کنید

از کتاب خاطرات چشم من

مثنوی اشک را از بر کنید

داغ های بی کسی از حد گذشت

سینه را چون لاله ها پرپر کنید

من منتظرت شدم ولی...

inamorata_yalda_188   

 من منتظرت شدم ولی در نزدی 

بر زخم دلم گل معطر نزدی 

گفتی که اگر شود می آیم اما 

مرد این دل و آخرش به او سر نزدی

شبی به دست من از شوق سیب دادی تو 

نگو که چشم و دلم را فریب دادی تو

تو آشنای دل خسته ام نبودی  حیف 

و درد را به دل این غریب دادی تو

لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی...

 

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم 

واسه تو یه عمر، اسیر تو کنج این خونه بودیم

 

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

 

قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

 

ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید

 

میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید

 

 

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

 

دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود

 

ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم

 

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

 

ما که رفتیم ولی دل ندادیم به عشق کاغذی

 

لااقل میومدی پیشم واسه خداحافظی.......

باید فراموشت کنم...

 inamorata12

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم 

خیانت...

inamorata11 

تو رو با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی 

با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی 

همین بود آن وفایی را که می گفتی 

همین بود آن صفایی را که می گفتی 

تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی 

گناهت را نمی بخشم

بسه...

 
دلم می گوید بس است ! دیگر بس است ..... 

در انتظار مهربانی اش ماندن، انتظار عاشق شدنش ، 

تا کی در انتظار یک کلام ماندن ((دوستت دارم ))!!! 

مگر سخت است ،آخر چقدر سنگین است ؟! 

وزنش را می گویم که به زبانت نمی چرخه ؟! 

بس است ....دیوانه شدن بس،حال مثل او شدن ،مگر سخت است !؟ 

مثل او باش سنگ ...بی عاطفه ...سخت !! 

دیگر دلهره داشتن یا نداشتن اش ، 

خواستن یا نخواستن اش ،آمدنش بس است !! 

کوله بار انتظار روی دوشم سنگینی می کند . 

تلخی ها، ناکامی ها ،یادها ،خاطره ها ، بس است !! 

می خواهد تمام شود ؟! رفتنت را حس کردم ، 

رد پای مانده بر احساسم :آرزو هایم 

عاشقت بودم .....باورت شد ..... 

قسم خوردم و باز هم ،رفتی و من یاد گرفتم تلخ باشم مثل زهر 

زندگی ام پرشده بود از هراس با دلهره ثانیه می گذراندم ، 

دلواپسی ودقیقه های انتظار .... 

گاه زندگی چقدر تلخ می شود . 

حال می خواهم تمام شود کاش اصلا نشود . 

عشق یعنی خرد شدن ،در خورد شکستن ، 

حقارت ....... من عاشقم پس بس است !! 

دلهره نبودنت ترس تنها ماندنم ،کم آوردم ؟! 

 منتظر این لحظه ای که گویم ... کم آوردم ! 

  دلم هنوز برایت می تپد ، ولی رفتی ....کم آوردی 

کاش لحظه اوج گرفتن آرزوهایت خاکستر بر باد 

رفته آرزو های مرا هم می دیدی 

  می خواهم تمام شود ...... بس است دیگر 

  من آمدم ،تو نیامدی  

من خواستم و نخواستی 

من بودم و تو هیچ وقت نبودی !!!!

دخترک کبریت فروش...

دخترک برگشت چه بزرگ شده بود پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟ پوزخندی زد . گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد ... ...گفتم : می خواهم امشب با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم ! دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید ... گفت : کبریت هایم را نخریدند سالهاست تن می فروشم ... می خری !!!؟؟ 

خداحافظ...

 
گفتی برو!!! 

گفتی برو گفتم به چشم

این بود کلام آخرین

گفتی خدا حافظ تو

گفتم همین؟ گفتی همین!

گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم

با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم

شاه مهره دل رفته بود

من لاف بردن میزدم

قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق

دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق

گفتم ببر هرچی که هست

رغیب جلد چیره دست

گفتی تو مغروری هنوز

با فتح این همه شکست

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه ثروت من تحفه درویش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

گفتی برو گفتم به چشم

این بود کلام آخرین

گفتی خدا حافظ تو

گفتم همین؟ گفتی همین!

میترسم...

 

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم

inamorata10 

بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم

بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم

نه گریه مونده برام ، نه خنده مونده برام

فقط یه کابوسٍ ، کشنده مونده برام

 

کسی که هستیشو ، به وعده ها داده

یه بار بپرس چرا ، به این روز افتاده

همش تو این فکرم ، الان تو فکر چیه

کجاست؟ چیکار میکنه؟ الان کنار کیه؟

 

بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم

بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم

اگه یه روز مردم ، بیا و گریه کن

یه شاخه نیلوفر ، بذار روی قبرم

خدایا دوستت دارم...

inamorata9 

الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ... 

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود.

بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

و با همان بغض گفت :

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد :

بگو زیبا بگو. 

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... 

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

خدا جون خدای مهربون،

خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم 

تو رو خدا ... 

چرا ؟

ولی این مخالف با تقدیره.

چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم 

قد مامانم، ده تا دوستت دارم. 

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ 

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

مگه ما با هم دوست نیستیم؟ 

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ 

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : 

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود

برای تو...

 inamorata8

می خوام امشب بشینم تا خود صبح نگات کنم

هر چی داده اون خدا قربونی چشات کنم

می خوام از بند لبات غنچه عشقو وا کنم

تو رو تا طلوع صبح راهبه دلا کنم

می خوام امششب برم توی کلیسا بشینم

خودمو مصلوب اون چشمای زیبا ببینم

می خوام از گوشه چشمات نم بارون بگیرم

زیر بارون چشات عاشقو حیرون بمیرم

می خوام امشب واسه تو خورشیدو قربونی کنم

واسه ی موندن این شب نورو زندونی کنم

می خوام امشب همه ستاره هارو بشمارم

دونه دونه همه رو به زیر پاهات بیارم

می خوام از خدا بخوام این شبو طولانی کنه

واسه لطافت عشق، شبو بارونی کنه

می خوام امشب بشینم تا خود صبح دعات کنم

جون ناقابلمو بی گفتگو فدات کنم

می خوام از گلهای باغچه یه سبد گل بسازم

تو قمار با تو بودن هر دارم ببازم

می خوام اونقدر واسه تو از جونو از دل بخونم

تا بگی دوستم داری می خوام کنارت بمون

ماهی همیشه تشنه ام...

 

ماهی همیشه تشنه ام...

در زلال لطف بی کران تو... 

جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست...

اوج دیدگان مهربان تو...

ای همیشه خوب،ای همیشه آشنا...

هر طرف که میکنم نگاه...

تا همه کرانه های دور...

عطر خنده و ترانه میکند شنا...

در میان بازوان تو...

ماهی همیشه تشنه ام...

ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک

تابلوی عشق...

 

یه هوای سرد نمناک، یه خیابون توی یک پارک

یه فضای سبز غمگین،یه عالم درخت تنها

روی نیمکت چوبی،یه طرف من یه طرف تو

آخرین تابلو عشقو این طوری کشیدم اما

هنوزم تو خاطر من اشک چشمای تو جاریست

هنوزم بعد هزار سال روی اون نیمکت چوبی

جای چشمای تو خالیست

یادمه توی نگاهت التماس عشقو دیدم

با همین دستای کافر اشکو از چشات می چیدم

تو پر از خواهش موندن، من پر از شهوت رفتن

تو می خواستی که بمونی ، اما منتو فکر رفتن

هنوز یادمه چشمات توی آخرین نگاهت

آخرین باری که گفتی میری اما من می خوامت

آره اون روز توی اون پارک ، آخرین تابلو عشقو

با تو نقاشی کشیدم

جای صحنه رفتن، عکس چشماتو کشیدم

حالا چشمات تو اتاقم انتقامتو میگیره

به جای اشکای اون روز هر روز اشکامو میبینه

با من از عشق بگو...

 

با من از عشق بگو ای همه در من جاری

با من از گستره آبی دریای جنوب

از صدای نفس باد بگو

با من از عشق بگو

تکرار کن

زمزمه کافی نیست

فریاد کن

تو به من عشق بیاموز

مرا پیدا کن

من به یک جرعه از جا م لبت محتاجم

تومرا سیراب کن

چشمه و رود برایم آشناست

با من از عشق بگو،تو بسیار بگو

و مرا در تپش قلب خودت جای بده

چشم تو دریائیست

که بدان عسل میریزد

من به یک جرعه این بحر عسل محتاجم

تو مرا جاری کن

و به من یاد بده

که جه فصلیست بهار

و چرا مهربانی آبیست

تو بگو عشق کجا میروید

و من آنگا ه به تو

هدیه ای خواهم داد

که به آن گوهر عشق می گویند

چشم بگشا...

 

سبزی چشم تو
                     دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگی از تو و
                  مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم

سهم من از بوسه باد..

 

بوسه باد خزونی با هزار نامهربونی..

زیر گوش برگ تنها میگه طعمه خزونی..

 برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزش رو می بازه..

غرق بوسه های باده..

وحشت روزهای تازه میکًنه دل از درخت ها میشه آواره کوچه..

کوچه ای که یادگار روزهای رفته و پوچه..

میشینه گوشه کوچه چشم به آسمون میدوزه..

میکنه یاد گذشته دلش از قصه میسوزه..

یاد باد یادگذشته شاد باد

این دل زرد و تهی ...در حسرت دیدار باد..

یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود..

 مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسم بود..

 سهم من از بوسه باد..

 چی بگم ای داد و بیداد..  

 

همه زردی و تباهی..

 

مردن و رفتن از یاد....

بر سنگ قبر من بنویسید...

 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود 

 

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود 



بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود  

چشمان او که دائماً از اشک شسته بود 


عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود 


پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر  
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت  
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود  
برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود 

ببار آسمان...

inamorata3 

... نذار کسی ببینه گریه هام و ...

... بذار پنهون کنم بغض صدام و ...

... آخه هیچکی نمی خواد که بخونه ...

... از تو نگاه من گلایه هام رو ...

... بگو تا کجا باید برم تا دل آروم بگیره؟! ...

... کی می تونه غم و از من بگیره ؟! ...

... اونی که شیشه ی دل و شکسته ...

... حتی سراغی از من نمی گیره ...

... بخون تو هم صدای منی ، آسمون ...

... دل خسته ام از بازیه این زمون ...

... انگاری که دل تو رم شکستن ...

... بعضت را بشکن ، آره ببار آسمون ...

باد ما را با خود خواهد برد...

inamorata1

در شب کوچک من ، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

 گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی ؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظهء باریدن را گوئی منتظرند

 inamorata

لحظه ای

و پس از آن، هیچ.

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

قصه عشق و وفا...

 

inamorata

یکی بود یکی نبود،یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند،حرف راست قصه بود
یکی اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا،با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند
نالش از قصه نبود،پشتشو دوری شکوند
زیر آوار جفا،دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا،راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت،اما حیف هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید،اون به عشقش نرسید
هیچکی خوابشو ندید،گل عشقشو نچید
گم شدش تو قصه ها،توی شهر عاشقا
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود
یکی موند

یکی نموند

حرف راست قصه بود.......

می ترسم...

 

inamorata

می ترسم از نبودنت...

 

و از بودنت بیشتر!!!

 

نداشتن تو ویرانم میکند...

 

و داشتنت متوقفم!!!

 

وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.

 

و وقتی هستی" تو را" می خواهم.

 

رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام

 

خداحافظی ات به جنونم می کشاند...

 

و سلامت به پریشانیم!؟!

 

بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....

 

بی تو خسته ام و با تو در فرار...

 

در خیال من بمان

 

از کنار من برو

 

من خو گرفته ام به نبودنت.......

 

دوست دارم

 inamorata

لحظه ی به تـو رسیـدن یه تـولد دوبـاره س


شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س


خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه


برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه


اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه


اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه


زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد


می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد


بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه


از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه


سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش


دل نوشته های دلتنگی

خیال تو....  

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود