تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی
اگر در خوابو بیداری
مرا آیینه میداری
اگر از عشق این فانی
همه شب را تو بیداری
من خاکی، من فانی
نه یک شب را، نه صد شب را
به یادت خاطره کردم
نظرها را، گذرها را
همه زیرو زبرها را
به یاد تو
به عشق تو
حرام این تنم کردم
و در محراب عشق تو
و در اکرام روی تو
چه کفری بر خودم کردم
نگشتم خاک پای تو
ولی ای عشق جانانه
حلالت باشد این گوهر
که از قلبم برون کردی
که در کامت فرو ریزم
و این هم قسمت ما بود
که افتادی تو در قرعه
و حقا که چه خوشبختیم
از این تحفه، از این قرعه
و نوشت باشد این قطره
که از چشمم برون آمد
سرشکم خاک پایت باد
حلالت باشد این جرعه
تو ای افتاده در قرعه
که رسم عاشقی این است
چه این قرعه، چه آن قرعه
عشق را در سوگ دل پرپر کنید
چشم سرخ لاله ها را تر کنید
در غروب ساکت چشمان من
خستگی از خویش را باور کنید
زخم های کهنه را مرهم نبود
آشنا با بوسه خنجر کنید
از کتاب خاطرات چشم من
مثنوی اشک را از بر کنید
داغ های بی کسی از حد گذشت
سینه را چون لاله ها پرپر کنید
من منتظرت شدم ولی در نزدی
بر زخم دلم گل معطر نزدی
گفتی که اگر شود می آیم اما
مرد این دل و آخرش به او سر نزدی
شبی به دست من از شوق سیب دادی تو
نگو که چشم و دلم را فریب دادی تو
تو آشنای دل خسته ام نبودی حیف
و درد را به دل این غریب دادی تو
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر، اسیر تو کنج این خونه بودیم
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید
میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم
بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم ولی دل ندادیم به عشق کاغذی
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
تو رو با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی
همین بود آن وفایی را که می گفتی
همین بود آن صفایی را که می گفتی
تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی
گناهت را نمی بخشم
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم
بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم
بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم
نه گریه مونده برام ، نه خنده مونده برام
فقط یه کابوسٍ ، کشنده مونده برام
کسی که هستیشو ، به وعده ها داده
یه بار بپرس چرا ، به این روز افتاده
همش تو این فکرم ، الان تو فکر چیه
کجاست؟ چیکار میکنه؟ الان کنار کیه؟
بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم
بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم
اگه یه روز مردم ، بیا و گریه کن
یه شاخه نیلوفر ، بذار روی قبرم
الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود.
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد :
بگو زیبا بگو.
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا ...
چرا ؟
ولی این مخالف با تقدیره.
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود
می خوام امشب بشینم تا خود صبح نگات کنم
هر چی داده اون خدا قربونی چشات کنم
می خوام از بند لبات غنچه عشقو وا کنم
تو رو تا طلوع صبح راهبه دلا کنم
می خوام امششب برم توی کلیسا بشینم
خودمو مصلوب اون چشمای زیبا ببینم
می خوام از گوشه چشمات نم بارون بگیرم
زیر بارون چشات عاشقو حیرون بمیرم
می خوام امشب واسه تو خورشیدو قربونی کنم
واسه ی موندن این شب نورو زندونی کنم
می خوام امشب همه ستاره هارو بشمارم
دونه دونه همه رو به زیر پاهات بیارم
می خوام از خدا بخوام این شبو طولانی کنه
واسه لطافت عشق، شبو بارونی کنه
می خوام امشب بشینم تا خود صبح دعات کنم
جون ناقابلمو بی گفتگو فدات کنم
می خوام از گلهای باغچه یه سبد گل بسازم
تو قمار با تو بودن هر دارم ببازم
می خوام اونقدر واسه تو از جونو از دل بخونم
تا بگی دوستم داری می خوام کنارت بمون
ماهی همیشه تشنه ام...
در زلال لطف بی کران تو...
جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست...
اوج دیدگان مهربان تو...
ای همیشه خوب،ای همیشه آشنا...
هر طرف که میکنم نگاه...
تا همه کرانه های دور...
عطر خنده و ترانه میکند شنا...
در میان بازوان تو...
ماهی همیشه تشنه ام...
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
یه هوای سرد نمناک، یه خیابون توی یک پارک
یه فضای سبز غمگین،یه عالم درخت تنها
روی نیمکت چوبی،یه طرف من یه طرف تو
آخرین تابلو عشقو این طوری کشیدم اما
هنوزم تو خاطر من اشک چشمای تو جاریست
هنوزم بعد هزار سال روی اون نیمکت چوبی
جای چشمای تو خالیست
یادمه توی نگاهت التماس عشقو دیدم
با همین دستای کافر اشکو از چشات می چیدم
تو پر از خواهش موندن، من پر از شهوت رفتن
تو می خواستی که بمونی ، اما منتو فکر رفتن
هنوز یادمه چشمات توی آخرین نگاهت
آخرین باری که گفتی میری اما من می خوامت
آره اون روز توی اون پارک ، آخرین تابلو عشقو
با تو نقاشی کشیدم
جای صحنه رفتن، عکس چشماتو کشیدم
حالا چشمات تو اتاقم انتقامتو میگیره
به جای اشکای اون روز هر روز اشکامو میبینه
با من از عشق بگو ای همه در من جاری
با من از گستره آبی دریای جنوب
از صدای نفس باد بگو
با من از عشق بگو
تکرار کن
زمزمه کافی نیست
فریاد کن
تو به من عشق بیاموز
مرا پیدا کن
من به یک جرعه از جا م لبت محتاجم
تومرا سیراب کن
چشمه و رود برایم آشناست
با من از عشق بگو،تو بسیار بگو
و مرا در تپش قلب خودت جای بده
چشم تو دریائیست
که بدان عسل میریزد
من به یک جرعه این بحر عسل محتاجم
تو مرا جاری کن
و به من یاد بده
که جه فصلیست بهار
و چرا مهربانی آبیست
تو بگو عشق کجا میروید
و من آنگا ه به تو
هدیه ای خواهم داد
که به آن گوهر عشق می گویند
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
بوسه باد خزونی با هزار نامهربونی..
زیر گوش برگ تنها میگه طعمه خزونی..
برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزش رو می بازه..
غرق بوسه های باده..
وحشت روزهای تازه میکًنه دل از درخت ها میشه آواره کوچه..
کوچه ای که یادگار روزهای رفته و پوچه..
میشینه گوشه کوچه چشم به آسمون میدوزه..
میکنه یاد گذشته دلش از قصه میسوزه..
یاد باد یادگذشته… شاد باد…
این دل زرد و تهی ...در حسرت دیدار باد..
یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود..
مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسم بود..
سهم من از بوسه باد..
چی بگم ای داد و بیداد..
همه زردی و تباهی..
مردن و رفتن از یاد....
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر بر سنگ قبر من بنویسید این درخت تنها از این نظر که سراپا شکسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود
... نذار کسی ببینه گریه هام و ...
... بذار پنهون کنم بغض صدام و ...
... آخه هیچکی نمی خواد که بخونه ...
... از تو نگاه من گلایه هام رو ...
... بگو تا کجا باید برم تا دل آروم بگیره؟! ...
... کی می تونه غم و از من بگیره ؟! ...
... اونی که شیشه ی دل و شکسته ...
... حتی سراغی از من نمی گیره ...
... بخون تو هم صدای منی ، آسمون ...
... دل خسته ام از بازیه این زمون ...
... انگاری که دل تو رم شکستن ...
... بعضت را بشکن ، آره ببار آسمون ...
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
یکی بود یکی نبود،یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند،حرف راست قصه بود
یکی اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا،با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند
نالش از قصه نبود،پشتشو دوری شکوند
زیر آوار جفا،دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا،راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت،اما حیف هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید،اون به عشقش نرسید
هیچکی خوابشو ندید،گل عشقشو نچید
گم شدش تو قصه ها،توی شهر عاشقا
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود
یکی موند
یکی نموند
حرف راست قصه بود.......
می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میکند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام
خداحافظی ات به جنونم می کشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از کنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت.......
لحظه ی به تـو رسیـدن یه تـولد دوبـاره س
شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س
خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه
برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه
اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه
اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه
زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه
از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه
سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش
خیال تو....
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود