دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

“حس زیبا دیدن” همان عشق است

 inamorata6

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند،آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد.همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.
اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:…
فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد:

نه!

اصلاً!

اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.
اما همسر کنونی‌ام این طور نیست.به نظر من او همیشه زیبا،با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را می‌زند،دوستانش می‌خندند و می‌گویند:کاملا متوجه شدیم…

می‌گویند:
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند،بلکه اگر دوست داشتنی باشند،زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است…

دست کسی رو که دوست داری بگیر

دختر کوچیک و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..» «فرق ش چیه؟» پدر که گیج شده بود پرسید.
»
تفاوت خیلی زیادی داره» دختر کوچیک جواب داد: «اگه من دستت رو بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت رو ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفوته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی
در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی رو که دوست داری بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره..

هنوزم دوستت دارم...

 inamorata

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

داستان عاشقانه-عشق واقعی...

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب واین شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم. چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد.تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود.تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود ... 

 

بقیه این داستان رو در ادامه مطلب بخونید...

ادامه مطلب ...

شبیه تو ... شبیه زندگی - داستان عاشقانه

**  این داستانو من خودم خیلی دوست دارم:**  

شبیه تو ... شبیه زندگی 

 مرد و زن جوانی سوار بر مو تور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتندزن جوان: یواش تر برو, من می ترسممرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهترهزن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسممرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داریزن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونیمرد جوان: منو محکم بگیرزن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بریمرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری
آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنههمه چیز سیاه شدروز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با یک خودرو حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشتمرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بودپس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
دمی می آید و بازدمی میرود
اما زندگی غیر از این است
و ارزش آن در لحظاتی تجلی می آبد
که نفس آدمی را می برد

 

گنجشک و خدا!

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت
می آید، من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگینی ... توست."
گنجشک گفت "
لانه کوچکی داشتم ،
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .
خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
انگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم
از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

مردی در باران ـ داستان عاشقانه

این داستان خیلی جالبه حتما بخونید
از نگاه دختر
هیس................
هیس...................
می خواهم صدای پاهایش را بهتر بشنوم
صدای چکمه هایش روی سنگ فرش با صدای باران ...................
هر لحظه نزذیک تر می شود شاید ۳۰ قدم با من فاصله داشته باشد
کلاهم را پایین تر می کشم تا او مرا نشناسد
چقدر او را دوست دارم
او و چشمهای ابی اش را
حتی صدای پاهایش برایم زیباست
او نزدیک تر می شود
یک قدم بیشتر فاصله مان نیست او از من رد میشود اما.............
می ایستد و صدایم می کند او حتی بوی عطر مرا هم می شناسد
به طرفش برمی گردم از چشمهایش می توانم بخوانم
روی کاغذی شماره و ادرسم را می نویسم و از کنارش می گذرم
ـ
ـ
یک هفته گذشته و از او خبری نیست
یک ماه
یک سال
دیگر منتظرش نمی مانم
 

inamorata

از نگاه پسر
اشوبی تو دلمه که نمی تونم کنترلش کنم
از همون نگاه اول فهمیدم که سالهاست با یاد او به سر بردم
وخود نمی دانستم
امشب دوباره به اونجا می رم
ـ
دارم هر لحظه بهش نزدیک تر میشم
و بالاخره بهش رسیدم
با نگاهم خواهش کردم یه نشونی از خودش بده
و اون همونطور که انتظار داشتم نشونیش رو نوشت و رفت
و من در زیر بارون چشم هامو بستم و به خاطر این موهبت گریه کردم
و وقتی چشم هامو باز کردم
و کاغذ رو بالا گرفتم
اخرین چیزی مه دیدم جوهر های خودکار بود که با اب باران مخلوط شده بود
و کاغذ رو سیاه کرده بود
ـ
با نور افتاب چشم هامو باز کردم
و تازه یادم افتاد که تمام شب رو زیر بارون و روی سنگ فرش ها خوابیدم
اه
درد بدنم در مقابل دردی که توی قلبمه هیچ نیست
اونقدر اینجا میشینم تا شاید دوباره اونو ببینم
یک هفته
با این که از جام بلند نشدم ولی اصلا گشنه نیستم
چون مردم فکر می کنن من نیازمندم و برام پول و خراکی می ریزن
ـ
اگر اون شب باران نمی اومد شاید من الان.....................
یه ماه بعد
یه سال بعد
دو سال بعد
امروز اون دختر رو دیدم البته اون الان مادره
همراه ۲ تا بچه دو قولوش و شوهرش
اونها از کنار من رد شدن
و اون از توی کیفش سکه ای در اورد و جلوی من انداخت
سالها صبر کردم واین جوابم بود
اگر ان شب باران نمی امد

۵۰سال بعد
پیرمردی ژنده پوش رو به دریا روی سکویی نشسته بود
پیر زنی همراه نوه اش در ساحل قدم میزدند
که پیر مرد به سرفه افتاد و پیر زن تو جه اش به او جلب شد
و به کمک او رفت
پیرمرد بیهوش شد
بعد از چند دقیق بهوش امد و پیرزنی را دید که سر او را روی زانو هایش قرار داده
پیرزن نگاهی به چشمان ابی پیر مرد انداخت
و دریافت که این چشم ها زمانی در خاطرش بوده
اما پیرمرد از بوی تن پیر زن او را شناخت
و اخرین نفس ها را در عطر او کشید و به ابدیت رفت

اگر ان شب باران نمی امد