اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول که اول ظلم میدیدم از این مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین وآسمانرا واژگون بیصبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریائی باهمه صبر خدایی
تاکه میدیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه بیصبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد
میخواهم برایت از ساده بودن بگویم،
از خلوص و عشق به آسمان ها
و از صداقتی که بلبلان زینت سفره دلشان میکنند،
ازمهری که کرکسان به آن لگد میزنند.
و از نوری که در دل عاشقان طلوع کرد،
از روزی که قناری به خاطر سادگی به دام صیاد افتاد
و از صداقتی که شقایق را اسیر کرد.
آری بگذار بگویم که محبت قصه افسون شده ای است که بر سر زبان ها جاری است و صداقت دانه برفی است که در دلها آشیان کرده و عاطفه نگاهی است گذرا به دنیای شیرین خیالات.
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است.
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست.
سر مست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست.
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشتة هر آهنگ.
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژواک.
مرغ سیاه آمده از راه های دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ، بی تکان.
لغزانده چشم را
بر شکل های درهم پندارش.
خوابی شگفت می دهد آزارش:
گل های رنگ سر زده از خاک های شب.
در جاده های عطر
پای نسیم مانده ز رفتار.
هر دم پی فریبی، این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار.
بندی گسسته است.
خوابی شکسته است.
رؤیای سرزمین
افسانة شکفتن گل های رنگ را
از یاد برده است.
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد:
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است.
از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگ ها ریخت،
پاشد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است.
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم.
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آمیزد،
در تپش هایت فرو ریزد.
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود.
مرده لب بر بسته بود.
چشم می لغزید بر یک سرح شوم.
می تراوید از تن من درد.
نغمه می آورد بر مغزم هجوم.
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
نمی خوام گریه کنم،اشک بریزم،مویه کنم
می خوهم این قصه عشقو یک سویه کنم
نمی خوام با چشمای اشک زده فریاد بزنم
می خوام این تیشه رو امشب واسه فرهاد بزنم
نمی خوهم ستاره هامو با تو قسمت بکنم
واسه دل بریدن این بار دیگه همت میکنم
می خوام از عشقو محبت دیگه حرفی نزنم
توی گرمای تابستون شب برفی بزنم
من از این درد و مصیبت دیگه آزرده شدم
واسه رفتن از این شهر دیگه آماده شدم
میرم اما توی چشمام داره بارون میباره
میرمو دور میشم از چشمای عاشق کش تو
واسه موندن راهی نیست حتی هزار خواهش تو
نه پای رفتن تو را
نه توان دل بریدن مرا
نه حرفی نه شروعی تو را
نه دعایی نه التماسی مرا
نه پیوند با عشقم تو را
نه گریزی از غمت مرا
نه عشقی نه شوری تو را
نه باور کردن این حقیقت مرا
نه قلبی نه روحی تو را
نه توان اندیشیدن مرا
نه صلحی نه قهری تو را
نه گذر از بی تفاوتی هایت مرا
نه بودن مرا نه رفتن تو را
نه خواستن تو را نه دیدن مرا
عشقی را به تو انکاری تو را
غمی را به من و استقبالی مرا
دلم میخوادوقتی میای کوچه روآب پاشی کنم
رودیوارای شهرمون عکستو نقاشی کنم
دلم میخوادوقتی میای توکوچه قربونی کنم
صحن وسرای خونه روبرات چراغونی کنم
دلم میخوادوقتی میای یه عالمه گل بیارم
یه شاخه ازاون گل هاروتوباغ قلبت بکارم
دلم میخوادوقتی میای بدی هاروخط بزنم
بعد خودمو یواشکی کنج دلت جابکنم
دلم جواب بلی می دهد صلای ترا
صدا بزن که بجان می خرم بلای ترا
به زلف گوکه ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای ترا
تو از دریچه دل می روی و می آیی
ولی نمی شنود کس صدای پای ترا
خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعده لقای ترا
هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم به گل و سرکنم شنای ترا
شبانیم هوس است و طواف کعبه طور
مگر بگوش دلی بشنوم صدای ترا
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به دور دستها
...آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند
.....تو برای مجازات کسی که نمیدانست مرتکب کدامین گناه شده بودکه مجازاتی این چنین سنگین
برایش رقم خوردنیازی نبود وامدار این همه فاصله شوی
شاید این من بودم که نمیدانستم در آستان قصر پادشاهی قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و
گناهی بزرگ
نترس
...سرزنشت نمیکنم
نای برگشتن را هم ندارم
همان یک ذره نیرو وتوانایی هم که داشتم خرج دلتنگی هایم کردم
...درست است که ناعادلانه مجازاتم کردی و درکمال بی انصافی و نهایت دلبستگی مرا از خود راندی
اما آیا میدانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه قلبم؟؟؟؟؟؟
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی
اگر در خوابو بیداری
مرا آیینه میداری
اگر از عشق این فانی
همه شب را تو بیداری
من خاکی، من فانی
نه یک شب را، نه صد شب را
به یادت خاطره کردم
نظرها را، گذرها را
همه زیرو زبرها را
به یاد تو
به عشق تو
حرام این تنم کردم
و در محراب عشق تو
و در اکرام روی تو
چه کفری بر خودم کردم
نگشتم خاک پای تو
ولی ای عشق جانانه
حلالت باشد این گوهر
که از قلبم برون کردی
که در کامت فرو ریزم
و این هم قسمت ما بود
که افتادی تو در قرعه
و حقا که چه خوشبختیم
از این تحفه، از این قرعه
و نوشت باشد این قطره
که از چشمم برون آمد
سرشکم خاک پایت باد
حلالت باشد این جرعه
تو ای افتاده در قرعه
که رسم عاشقی این است
چه این قرعه، چه آن قرعه
عشق را در سوگ دل پرپر کنید
چشم سرخ لاله ها را تر کنید
در غروب ساکت چشمان من
خستگی از خویش را باور کنید
زخم های کهنه را مرهم نبود
آشنا با بوسه خنجر کنید
از کتاب خاطرات چشم من
مثنوی اشک را از بر کنید
داغ های بی کسی از حد گذشت
سینه را چون لاله ها پرپر کنید
من منتظرت شدم ولی در نزدی
بر زخم دلم گل معطر نزدی
گفتی که اگر شود می آیم اما
مرد این دل و آخرش به او سر نزدی
شبی به دست من از شوق سیب دادی تو
نگو که چشم و دلم را فریب دادی تو
تو آشنای دل خسته ام نبودی حیف
و درد را به دل این غریب دادی تو
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم
واسه تو یه عمر، اسیر تو کنج این خونه بودیم
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود
ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید
میدونم چند روز دیگه میشنوم جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم
بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم ولی دل ندادیم به عشق کاغذی
باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
تو رو با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی
با او آهسته می رفتی سرا پا محو او بودی
همین بود آن وفایی را که می گفتی
همین بود آن صفایی را که می گفتی
تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی
گناهت را نمی بخشم
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم،موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم. موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم عاشقت بشم حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم
بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم
بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم
نه گریه مونده برام ، نه خنده مونده برام
فقط یه کابوسٍ ، کشنده مونده برام
کسی که هستیشو ، به وعده ها داده
یه بار بپرس چرا ، به این روز افتاده
همش تو این فکرم ، الان تو فکر چیه
کجاست؟ چیکار میکنه؟ الان کنار کیه؟
بدون تو سنگم ، کنار تو ابرم
بذار تا گریه کنم ، سر اومده صبرم
اگه یه روز مردم ، بیا و گریه کن
یه شاخه نیلوفر ، بذار روی قبرم
الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود.
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد :
بگو زیبا بگو.
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا ...
چرا ؟
ولی این مخالف با تقدیره.
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود
می خوام امشب بشینم تا خود صبح نگات کنم
هر چی داده اون خدا قربونی چشات کنم
می خوام از بند لبات غنچه عشقو وا کنم
تو رو تا طلوع صبح راهبه دلا کنم
می خوام امششب برم توی کلیسا بشینم
خودمو مصلوب اون چشمای زیبا ببینم
می خوام از گوشه چشمات نم بارون بگیرم
زیر بارون چشات عاشقو حیرون بمیرم
می خوام امشب واسه تو خورشیدو قربونی کنم
واسه ی موندن این شب نورو زندونی کنم
می خوام امشب همه ستاره هارو بشمارم
دونه دونه همه رو به زیر پاهات بیارم
می خوام از خدا بخوام این شبو طولانی کنه
واسه لطافت عشق، شبو بارونی کنه
می خوام امشب بشینم تا خود صبح دعات کنم
جون ناقابلمو بی گفتگو فدات کنم
می خوام از گلهای باغچه یه سبد گل بسازم
تو قمار با تو بودن هر دارم ببازم
می خوام اونقدر واسه تو از جونو از دل بخونم
تا بگی دوستم داری می خوام کنارت بمون
دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.
به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟
در آواز شب اویز های عاشق؟
در چشمان یک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟
دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.
و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.
ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم.
کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند.
می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.
می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود.
دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.
دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.
دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...