دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

دلداده بی معشوق

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ، ولی خیلی تنگ می شه گاهی می ترسم بمیره...

داستان عاشقانه-عشق واقعی...

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب واین شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم. چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد.تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود.تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود ... 

 

بقیه این داستان رو در ادامه مطلب بخونید...

ادامه مطلب ...

دوست دارم

 inamorata

لحظه ی به تـو رسیـدن یه تـولد دوبـاره س


شهرچشم تورو داشتن یه غروب پرستاره س


خواستن دستــای گرمت مث ماجرا می مونه


برق المــاسای چشــمت مث کیمیا می مونه


اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگه تازه


اسم من کنار اسمت قصرخوشبختی می سازه


زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد


می شه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد


بــا تـو غم رنگی نـداره زندگی شهر فرنگه


از تو قلعه ی نگــاهت رنگ غصه ام قشنگـه


سهم هرکسی که باشی خوش بحال روزگارش


شبیه تو ... شبیه زندگی - داستان عاشقانه

**  این داستانو من خودم خیلی دوست دارم:**  

شبیه تو ... شبیه زندگی 

 مرد و زن جوانی سوار بر مو تور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتندزن جوان: یواش تر برو, من می ترسممرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهترهزن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسممرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داریزن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونیمرد جوان: منو محکم بگیرزن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بریمرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری
آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنههمه چیز سیاه شدروز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با یک خودرو حادثه آفرید در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشتمرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بودپس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
دمی می آید و بازدمی میرود
اما زندگی غیر از این است
و ارزش آن در لحظاتی تجلی می آبد
که نفس آدمی را می برد

 

دل نوشته های دلتنگی

خیال تو....  

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

 

عشق...

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: ( مرگ)

مرا طاقت نیست!

خدایا چگونه می توانی بی قراریم را ببینی؟

من که سرتا پا نیازم به تو و مهر تو

یعنی رحمت تو از مهر مادران کمتر است؟

تو که سایه رحمتت هیچوقت کوتاه نبوده!

به من بگو،

گناهی کردم که در مرام تو توان بخشیدنش نباشد؟

شرمم باد از این کوه گناه

که هر کارش می کنم قله اش آفتابیست!

چگونه فریادت کنم تا این سکوت سنگین را بشکنی

و با لبخندت آرامم کنی؟
خدایا

تا حال همه خواندن ها از تو بوده و اجابت نکردن ها از من

زمین تا آسمان فرق است میان روبرگرداندن همچون من ای و اجابت نشنیدن از تو
مرا طاقت اجابت نشنیدن از تو نیست!

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد...

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

فاضل نظری

یادته؟!

یادته؟

یــادتــه مـنــو تــو بودیــم؟

تــوی این دنـیـای بـی مـهـر یـــادتـــه تـــرانـه هـــا رو؟

هردو ازوفا می خوندیم

یادمه وقتی می رفتی ؛ من صدات کردم ؛ اما تو رفتی

یـادتـه یه باغـی داشتـیـم؟

که توش گل عشق می کاشتیم یـه روزی باغ و گــرفـتـن

دیـدم از ریـا مـی گفتـن

یادته خورشید و داشتیم؟

یــادتــه گــرمـایـی داشتـیــم؟

یــه روزی اونــم گــرفـتـن

جاش شب سرد گذاشتن

یـادته کلبـه ای داشـتـیـم؟

زیــر سـقـف اون مـنــو تـو،دستامـون تـو دست هـم بود

دلامون خالی از غم بود ؛یادمه اینم گرفتن

یـادتـه مـهتـابـو داشتـیـم؟

یــه شبی اونـم گــرفــتــن

یــادتــه ســتـــاره هــا رو یــه شـبـم اونــا رو چـیــدن

جـاش رنـگ غـم پــاشــیـدن

یـادتـه آسـمـون آبـی رو؟

مـیـونـش رنگین کمـون بـود هــردو رو بــا هـم گـرفـتـن

دیدم از جفا می گـفـتـن

یـادتــه بـهـاری داشـتـیـم؟

بــارون نــم نــم ی داشـتـیـم شــــور دلـهـا رو گــرفـتــن

غـم تـو دلا گــذاشتـن

یــادمـه یـه بـیـشـه بود:

مـیـونـش یــه رود قــشـنـگ صــدای پــــاک آب بـــود

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟

من پشیمانم بگو تاوان آن سوگند چیست؟

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است

داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست

این سرآشفته و این قلب ناخرسند چیست؟

چند روز از عمر گل های بهاری مانده است

ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز

حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟

الهی...

خدای عزیز! اون کسی که همین الان مشغول خواندن این متنه، زیباست چون دلی زیبا داره
درجه یکه چون تو دوستش داری و بهش نظر کردی ، قدرتمند و قوی و استواره چون تو پشت و پناهش هستی
خدایا ! ازت می خوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترینها باشه
خواهش می کنم بهش درجات عالی دنیای و اخروی عطا بفرما و کاری کن ، به آنچه چشم امید دوخته
آنگونه که به خیر و صلاحش هست برسه انشاا...
خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین
 لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....


خدایا!

آن زمان که به نامت گوش می سپارم

از همه وحشت های زندگی فراترم

دیگر حتی از فرشته مرگ نمی هراسم.

تو تجسم خرد هستی.

و با تاجی از گلهای عشق

از قلب من گذر می کنی. ...


کــــاش مـیــشـد !!!

کــــاش مـیــشـد دوبـاره بــاشــی      کــنــــار ایـــن تـــن خــــســــتــــه

مــثــه مـــــــرحـــــــم بــــشــــــی      واســــه ایـــن دل شـــــکــســـتــه

کــــاش مـیــشـد دوبــاره واشــــه     اون دوتـا چــشــم  خـیسـه بـسـتـه

کــــاش مـیــشـد دوبـــاره پــیـــدا      اون نــــــگــاه   نـــــاز شـــــیـــدا

کــــاش مـیــشـد دوبـــاره واشــه      اون لــبــــای  ســــرخ بـــســــتـه

کاش میشد دوباره سر بدی فریاد      تا بدونم که هـنـوز، نرفتم از یــاد

کــــاش مـیــشـد دوبـــاره شونت       تــکـیـه گــاه  نــالــه هـــام شـــه

حــضــــــور ســبــز عـــاشــقـــت      ســنــگ صــبــور گریه هـام شــه

 

کــاش مـیــشـد ؛ امـا نمیشه ، این مرام روزگاره،

رفتنت هـمـیـشـگـی بـود ، دیــگـه برگشتن نـداره

 

مــونــدن مـــن دیــگــه ایـنـجــا      هــــیــــچ فـــــایــــــده ای نــــداره

مـثـه یـه رویـا ای  کــه ؛ تــوی      هـــــیـــچ ذهــنـــی جـایـی نــــداره


گنجشک و خدا!

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت
می آید، من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگینی ... توست."
گنجشک گفت "
لانه کوچکی داشتم ،
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .
خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
انگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم
از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

چطور یه رابطه خراب میشه؟

 
این یه متنه که براتون گذاشتم مطمئنم زیاد باش برخورد کردین شک ندارم واقعا آموزندس
 
چطور یه رابطه خراب میشه؟
هر دو فکر میکنند طرف مقابلشون گرفتاره


و تماس نمیگیرن چون فکر میکنن نباید مزاحم بشن
وقتی زمان گذشت
هردو فکر میکنند بذار طرف مقابل تماس بگیره
بعدش هرکدوم فکر میکنند که چرا من اول تماس بگیرم؟

اینجاست آغاز تبدیل عشقشون به نفرت

نهایتا بدون هیچ تماسی از یاد هم غافل میشن
وهمدیگر و فراموش میکنن
پس تماستون رو با هم حفظ کنید و این داستان و برای همه بفرستید
نمیخوام شما یکی از این دو نفر باشید


پس حالا این ایمیل رو برای همه میفرستم
که بگم:

سلام عزیزم
من خوبم
لطفا با من در تماس باش

مردی در باران ـ داستان عاشقانه

این داستان خیلی جالبه حتما بخونید
از نگاه دختر
هیس................
هیس...................
می خواهم صدای پاهایش را بهتر بشنوم
صدای چکمه هایش روی سنگ فرش با صدای باران ...................
هر لحظه نزذیک تر می شود شاید ۳۰ قدم با من فاصله داشته باشد
کلاهم را پایین تر می کشم تا او مرا نشناسد
چقدر او را دوست دارم
او و چشمهای ابی اش را
حتی صدای پاهایش برایم زیباست
او نزدیک تر می شود
یک قدم بیشتر فاصله مان نیست او از من رد میشود اما.............
می ایستد و صدایم می کند او حتی بوی عطر مرا هم می شناسد
به طرفش برمی گردم از چشمهایش می توانم بخوانم
روی کاغذی شماره و ادرسم را می نویسم و از کنارش می گذرم
ـ
ـ
یک هفته گذشته و از او خبری نیست
یک ماه
یک سال
دیگر منتظرش نمی مانم
 

inamorata

از نگاه پسر
اشوبی تو دلمه که نمی تونم کنترلش کنم
از همون نگاه اول فهمیدم که سالهاست با یاد او به سر بردم
وخود نمی دانستم
امشب دوباره به اونجا می رم
ـ
دارم هر لحظه بهش نزدیک تر میشم
و بالاخره بهش رسیدم
با نگاهم خواهش کردم یه نشونی از خودش بده
و اون همونطور که انتظار داشتم نشونیش رو نوشت و رفت
و من در زیر بارون چشم هامو بستم و به خاطر این موهبت گریه کردم
و وقتی چشم هامو باز کردم
و کاغذ رو بالا گرفتم
اخرین چیزی مه دیدم جوهر های خودکار بود که با اب باران مخلوط شده بود
و کاغذ رو سیاه کرده بود
ـ
با نور افتاب چشم هامو باز کردم
و تازه یادم افتاد که تمام شب رو زیر بارون و روی سنگ فرش ها خوابیدم
اه
درد بدنم در مقابل دردی که توی قلبمه هیچ نیست
اونقدر اینجا میشینم تا شاید دوباره اونو ببینم
یک هفته
با این که از جام بلند نشدم ولی اصلا گشنه نیستم
چون مردم فکر می کنن من نیازمندم و برام پول و خراکی می ریزن
ـ
اگر اون شب باران نمی اومد شاید من الان.....................
یه ماه بعد
یه سال بعد
دو سال بعد
امروز اون دختر رو دیدم البته اون الان مادره
همراه ۲ تا بچه دو قولوش و شوهرش
اونها از کنار من رد شدن
و اون از توی کیفش سکه ای در اورد و جلوی من انداخت
سالها صبر کردم واین جوابم بود
اگر ان شب باران نمی امد

۵۰سال بعد
پیرمردی ژنده پوش رو به دریا روی سکویی نشسته بود
پیر زنی همراه نوه اش در ساحل قدم میزدند
که پیر مرد به سرفه افتاد و پیر زن تو جه اش به او جلب شد
و به کمک او رفت
پیرمرد بیهوش شد
بعد از چند دقیق بهوش امد و پیرزنی را دید که سر او را روی زانو هایش قرار داده
پیرزن نگاهی به چشمان ابی پیر مرد انداخت
و دریافت که این چشم ها زمانی در خاطرش بوده
اما پیرمرد از بوی تن پیر زن او را شناخت
و اخرین نفس ها را در عطر او کشید و به ابدیت رفت

اگر ان شب باران نمی امد

اخلاق! اخلاق! اخلاق!

 
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.
جواب داد:

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی)هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم
به تنهایی هیچ نیست ، پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت

نگو یادت نمیاد

اگر هنوز شبهای بارونی یادت مونده باشه برات قصه میگم

نمی دونم شبهای بی ستاره رو به یاد داری یا نه؟؟؟

اما میخوام برات لالایی بگم

میخوام اینقدر بنویسم٬ بخونم

تا بالاخره بگی دوستم داری

فاصله بین ما رنگین کمانی است هفت رنگ

تو شبها زود می خوابی بدون لالایی

من شبها دیر می خوابم با اشکهای مهتابی

تو روزها میگی و می خندی

من روزها می گریم و می نویسم

یادته؟؟؟ یادته چقدر برات نوشتم تو فقط مال منی؟؟؟


یادته بهت گفته بودم وجودم برای تو؟؟؟


یادته چقدر برات نامه نوشتم؟؟؟


نگو... نگو که یادت نمیاد


...
... 
... 
... 
... 
... 
... 
... 
... 
!!! 
... 

بی تو وجودم بود یک سری واگرا...

شعری عاشقانه و ریاضی وار از یک ریاضی دان ایرانی (پروفسور هشترودی)):

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه ی تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی، من همه ی صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست.

با تشکر از http://www.kelknakalak.blogfa.com

زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را

گنجشک من ! پر بزن درزمستانم لانه کن

با جیک جیک مستانت خانه را پر ترانه کن

چون مرغکان بازیگوش از شاخی به شاخی بپر

از این بازویم پر بزن بر این بازویم خانه کن

با نفست خوشبختی را به آشیانم بوزان

با نسیمت بهار را به سوی من روانه کن

اول این برف سنگین را از سرم پک کن سپس

موهای آشفته ام را با انگشتانت شانه کن

حتی اگر نمی ترسی از تاریکی و تنهایی

تا بگریزی به آغوشم ترسیدن را بهانه کن

با عشقت پیوندی بزن روح جوانی را به من

هر گره از روح مرا بدل به یک جوانه کن

چنان شو که هم پیراهن هم تن از میان برخیزد

بیش از اینها بیش از اینها خود را با من یگانه کن

زنده کن در غزل هایم حال و هوای پیشین را

شوری در من برانگیزد و شعرم را عاشقانه کن
                          

                                            حسین منزوی

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

 

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

 

ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

 

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

 

گره به کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

 

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

 

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت

                                          حسین منزوی

امروز امروز است

امروز امروز است
امروز هر چقدر بخندی و هر چقدر عاشق باشی
از محبت دنیا کم نمیشه پس بخند و عاشق باش
امروز هر چقدر دلها را شاد کنی
کسی به تو خورده نمیگیره پس شادی بخش باش

امروز هرچقدر نفس بکشی
جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمیشه
پس از اعماق وجودت نفس بکش
امروز هر چقدر آرزو کنی چشمه ی آرزوهات خشک نمیشه پس آرزو کن

امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمیشه
پس صدایش کن
او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت
و عاشق بودن هایت است
امروز امروز است

خاطرم نیست به جز خاطر تو چیز دگر خواسته باشم

خاطرم نیست به جز خاطر تو چیز دگر خواسته باشم  

یا به جز دیدن رویت ،هوسی تازه به سر خواسته باشم

خاطرم نیست به جز عشق تو ، حرفی ز پریدن زده باشم

چون تو از عشق فقط ،فکر گذر ، بال سفر خواسته باشم

خواستن را ز سرم دور نمودم ،که توام خواسته بودی

وای بر من اگر از خواستنت ، فکر حذر خواسته باشم

ما که رفتیم ولی یار سفر کرده بگو جان نگاهت

حق من نیست که پشت سر خود ، دیده ی تر خواسته باشم؟

دکترشریعتی:چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است ...

خداوندا

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌
...
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.خداوندا تو مسئولی.خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


سنت

میفهمی ام ـ وقتی تو هم دلگیر باشی
وقتی تو هم یک پازل از تقدیر باشی

وقتی جهانی مثل سگ گازت بگیرد!

هرروز با امثال خود درگیر باشی

ذهنت پر از افکار نو، اما همیشه

در سنت پیشینیان زنجیر باشی

عمری بفهمی درد مردم را و تنها

یک شاعر ابیات بی تاثیر باشی

وقتی تمام عمر هی رویا ببافی!
اما فقط یک خواب بی تعبیر باشی

چیزی به غیر از غم نباشد خاطراتت
در عکس های کودکی هم ، پیر باشی

روزی بخواهی تیغ را بر روی دستت...
اما به ((آنچه نیست)) هایت! گیر باشی
                                      
                                        امیر احسان دولت آبادی
      

inamorata