ماهی همیشه تشنه ام...
در زلال لطف بی کران تو...
جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست...
اوج دیدگان مهربان تو...
ای همیشه خوب،ای همیشه آشنا...
هر طرف که میکنم نگاه...
تا همه کرانه های دور...
عطر خنده و ترانه میکند شنا...
در میان بازوان تو...
ماهی همیشه تشنه ام...
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک
یه هوای سرد نمناک، یه خیابون توی یک پارک
یه فضای سبز غمگین،یه عالم درخت تنها
روی نیمکت چوبی،یه طرف من یه طرف تو
آخرین تابلو عشقو این طوری کشیدم اما
هنوزم تو خاطر من اشک چشمای تو جاریست
هنوزم بعد هزار سال روی اون نیمکت چوبی
جای چشمای تو خالیست
یادمه توی نگاهت التماس عشقو دیدم
با همین دستای کافر اشکو از چشات می چیدم
تو پر از خواهش موندن، من پر از شهوت رفتن
تو می خواستی که بمونی ، اما منتو فکر رفتن
هنوز یادمه چشمات توی آخرین نگاهت
آخرین باری که گفتی میری اما من می خوامت
آره اون روز توی اون پارک ، آخرین تابلو عشقو
با تو نقاشی کشیدم
جای صحنه رفتن، عکس چشماتو کشیدم
حالا چشمات تو اتاقم انتقامتو میگیره
به جای اشکای اون روز هر روز اشکامو میبینه
با من از عشق بگو ای همه در من جاری
با من از گستره آبی دریای جنوب
از صدای نفس باد بگو
با من از عشق بگو
تکرار کن
زمزمه کافی نیست
فریاد کن
تو به من عشق بیاموز
مرا پیدا کن
من به یک جرعه از جا م لبت محتاجم
تومرا سیراب کن
چشمه و رود برایم آشناست
با من از عشق بگو،تو بسیار بگو
و مرا در تپش قلب خودت جای بده
چشم تو دریائیست
که بدان عسل میریزد
من به یک جرعه این بحر عسل محتاجم
تو مرا جاری کن
و به من یاد بده
که جه فصلیست بهار
و چرا مهربانی آبیست
تو بگو عشق کجا میروید
و من آنگا ه به تو
هدیه ای خواهم داد
که به آن گوهر عشق می گویند
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
سبزی چشم تو تخدیرم کرد
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
بوسه باد خزونی با هزار نامهربونی..
زیر گوش برگ تنها میگه طعمه خزونی..
برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزش رو می بازه..
غرق بوسه های باده..
وحشت روزهای تازه میکًنه دل از درخت ها میشه آواره کوچه..
کوچه ای که یادگار روزهای رفته و پوچه..
میشینه گوشه کوچه چشم به آسمون میدوزه..
میکنه یاد گذشته دلش از قصه میسوزه..
یاد باد یادگذشته… شاد باد…
این دل زرد و تهی ...در حسرت دیدار باد..
یاد روزایی که کوچه زیر سایه ی تنم بود..
مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسم بود..
سهم من از بوسه باد..
چی بگم ای داد و بیداد..
همه زردی و تباهی..
مردن و رفتن از یاد....
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائماً از اشک شسته بود
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر بر سنگ قبر من بنویسید این درخت تنها از این نظر که سراپا شکسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود
رویا می بینی؟؟؟
امشب، باز بیدارم...امشب ، می نشینم بالای سر خیالت تا تو بخوابی. تا تو آسوده بخوابی
امشب، تا صبح نگاهت می کنم. وقتی که می خوابی، چقدر از همیشه معصوم تری!دلم می خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنینت، وقتی خوابی. دلم می خواهد بنشینم کنارت،
مراقب باشم که کسی، چیزی، صدایی، پرده ی نازک خواب لطیفت را پاره نکند.
رویا می بینی؟!...چه زیبا لبخند می زنی توی خواب!چقدر چشمان زیبایت آرامش می بخشد توی خواب!تو چقدر آرامی!...دلم می خواهد همیشه از این آرامشت قرار بگیرم
دلم می خواهد قرار همیشه برقرار من باشی...
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوقالعاده زیبا است ازدواج کرد.
اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه میخوردند،آنها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد.همسر دومش یک دختر عادی با چهرهای بسیار معمولی است.
اما به نظر میرسد که دوستم بیشتر و عمیقتر از گذشته عاشق همسرش است.
عدهای آدم فضول در اطراف از او میپرسند:…
فکر نمیکنی همسر قبلیات خوشگلتر بود؟
دوستم با قاطعیت به آنها جواب میدهد:
نه!
اصلاً!
اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد خیلی وحشی و زشت به نظرم میرسید.
اما همسر کنونیام این طور نیست.به نظر من او همیشه زیبا،با سلیقه و باهوش است.
وقتی این حرف را میزند،دوستانش میخندند و میگویند:کاملا متوجه شدیم…
میگویند:
زنها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمیشوند،بلکه اگر دوست داشتنی باشند،زیبا به نظر میرسند.
بچهها هرگز مادرشان را زشت نمیدانند؛
سگها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمیکنند.
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمیآید.
اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.
زیرا “حس زیبا دیدن” همان عشق است…
دختر کوچیک و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..» «فرق ش چیه؟» پدر که گیج شده بود پرسید.
»تفاوت خیلی زیادی داره» دختر کوچیک جواب داد: «اگه من دستت رو بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت رو ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفوته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.«در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی رو که دوست داری بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره..
فکر کن لبه ی پرتگاه 2 نفر دارن پرت میشن پایین ...
یکیشون اونیه که دوسش داری ولی اون دوست نداره ...
و یکیشون اونیه که تو رو دوست داره ولی تو دوسش نداری ...
فقط هم یکیشون رو میتونی نجات بدی ...
صادقانه و از ته قلبت بگو ...
و خودتو تو اون موقعیت تصور کن ...
چی کار می کنی ؟! ...
یادم باشد: که روز و روزگار خوش است و تنها دل من، دل نیست
یادم باشد: جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد: باید در برابر فریاد سکوت کنم و بر روی سیاهی ها تور بپاشم
یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست باید با او هم لطیف رفتار کنم نکنه که دل تنگش بشکنه
یادم باشد: برای درس دادن و درس گرفتن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات
یادم باشد: می توان با گوش دادن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اصرار عشق
پی برد و زنده شد
یادم باشد:گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست خودش باز می شود
یادم باشد: هیچ گاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
و یادمان باشد:هیچ گاه از راستی نهراسیم؟؟؟!!!!!!!!!!
... نذار کسی ببینه گریه هام و ...
... بذار پنهون کنم بغض صدام و ...
... آخه هیچکی نمی خواد که بخونه ...
... از تو نگاه من گلایه هام رو ...
... بگو تا کجا باید برم تا دل آروم بگیره؟! ...
... کی می تونه غم و از من بگیره ؟! ...
... اونی که شیشه ی دل و شکسته ...
... حتی سراغی از من نمی گیره ...
... بخون تو هم صدای منی ، آسمون ...
... دل خسته ام از بازیه این زمون ...
... انگاری که دل تو رم شکستن ...
... بعضت را بشکن ، آره ببار آسمون ...
مینویسم توی این تاریکی ، کنار پنجره ، هنگامی که به اتوبان نگاه می کنم ...
مینویسم با بغضی که توی گلومه و گلوم رو خورد کرده ...
مینویسم از قلبی که شکست ، له شد ، نابود شد زیر پای آدمایی که کارشون فقط تظاهر بود ...
مینویسم از روحی که برگشت ، برگشت به دنیای خودش ...
دوست دارم فریاد بزنم ، ولی نه ، زشته ! مردم چی میگن ؟!...
همیشه باید به مردم حواسم به دهن مردم باشه ، مبادا حرفی بزنن که باز منو خورد کنه ...
چه دنیاییه ؟! ...
آره ، باید سکوت کرد و چیزی به زبون نیورد ...
ولی قلبم چی ؟! ...
اون نمی تونه این فشار رو تحمل کنه ، دلش می خواد داد بزنه بگه خدایا ، بیا ببین خودت می تونی با
وجود این مردم سکوت کنی ؟! بیا و جای من باش ...
قلبم کارش تمومه ، دیگه جون نداره ...
آهای مردمی که اون بیرون کارتون فقط شکستنه ، بس کنید ، قلبم دیگه طاقت نداره ...
اما مینویسم برای تو ...
تویی که غرورم و شکستی ...
تویی که با دروغات قلبم رو آتیش زدی ...
تویی که منو حتی توی دنیای خودم آواره کردی ...
دیگه تموم کن این مسخره بازیات رو ...
من دیگه رفتم ، عقده هات رو سر یکی دیگه خالی نکن ...
بقیه آدمن ، گناه دارن ...
وای ازین دنیا یی که هیچ کس حق فریاد نداره ، بخاطر مردم ...
ولی افسوس که من هم ازین مردمم ...
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
ازدواج برای خانمها خوبه یا بد؟
قبل از ازدواج | بعد از ازدواج | نتیجه گیری اخلاقی |
وزن ایده ال با چهره ای بشاش | چاق و افسرده ومنزوی | آمادگی بدن در روزهای سخت |
ایستادن در صف سینما و استخر | ایستادن در صف شیر وگوشت | آموزش ایستادگی |
تعطیلات رفتن به دیزن واسکی | تعطیلات شست وشوی خانه ولباس | پر شدن اوقات فراغت |
نوشتن کتاب شعر و رمان | نوشتن داستان پرنده در قفس | شهرت باد آورده |
صحبت تلفنی بی محاسبه زمان | اتهام به پر حرفی حتی برای 10 دقیقه | حفظ عضلات صورت |
رفتن به سفرهای هفتگی | درحسرت رفتن به پارک سر کوچه | امنیت کامل |
ازدواج برای آقایون خوبه یابد؟
قبل از ازدواج | بعد از ازدواج | نتیجه گیری اخلاقی |
خوابیدن تا لنگ ظهر | بیدار شدن زودتر از خورشید | سحر خیز شدن |
رفتن به سفر بی اجازه | رفتن به حیاط با اجازه | معتبر شدن |
خوردن بهترین غذاها بی منت | خوردن غذا های سوخته با منت | تقویت معده |
استراحت مطلق بی جر بحث | کار کردن در شرایط سخت | ورزیده شدن |
دیدوبازدید از اماکن تفریحی | سر زدن به فامیل خانوم | مهربون شدن |
آموزش گیتار و سنتور و ... | آموزش بچه داری و شستن ظرف | همدردی با مرد ها |
گرفتن پول تو جیبی از پاپا | دادن کل حقوق به خانوم | مستقل شدن |
ترم اول:
۱- دختر هارو از راه دور نگاه میکنه،وقتی بهش نزدیک میشن نگاهش از نوک کفش دختره بالاتر نمیاد(احتمالا به دلیل جدید الورود بودن و نبردن بویی از شعور دانشجویی وقتی با دوستاش باشه متلک هم به دخترا میندازه)
۲- همه کلاسارو به صورت واو ننداز شرکت میکنه
۳- از بین این همه مناطق دیدنی دانشگاه فقط طبقه مربوط به گروه خودشونو مثل کف دست میشناسه(هنوز بقیه مناطق و نقاط دختر خیز دانشگاه رو کشف نکرده)
۴- مسیر حرکتش از در دانشکده تا در دانشگاه و بعد هم خونه،مثل مورچه تعیین شده است:یه مسیر مستقیم
۵- سر کلاس اونقدر ساکت و خجالتیه که حتی در مواقع ضروری مثل نیاز مبرم به دستشویی روش نمیشه پاشه بیاد بیرون
۶- چون تا حالا اینهمه دختر رو یه جا ندیده همیشه هوله نمیدونه به کی نگاه کنه!!(در این دوره چگالی سوتیها و حرکات ناخوداگاه و ناهنجار به طرز فجیعی بالامیره)
۷- سقف ارزوش اینه که یکی از کلاساش مختلط باشه
۸- خلاف سنگینش اینه که امار دخترا رو بگیره
ترم دوم:
۱- دخترا رو از دور نگاه میکنه و وقتی بهش نزدیک میشن خودشو میزنه کوچه علی چپ و درو دیوارو نگاه میکنه...
ادامه مطلب در "ادامه مطلب"
ادامه مطلب ...1 – اگر یک خانم مشغول رانندگی باشد و ناگهان متوجه شود که ترمز خودرو اش بریده و نمی گیرد چکار می کند؟
الف ) قبل از اینکه هیچ حادثه ای روی دهد او پشت فرمان سکته کرده و راهی دیار باقی می شود.
ب ) سعی می کند یک ایستگاه اتوبوس پیدا کند و با زدن خودرو اش به مردم داخل ایستگاه آن را نگه دارد.
ج ) در همان حال با همسرش تماس می گیرد و از او کمک می خواهد.
د ) سفره ابولفضل نذر می کند که زنده بماند.
2 – هنگامی که یک خانم راهنمای سمت چپ خودرواش را می زند ، این به چه معناست؟!
الف ) یعنی می خواهد به سمت راست برود.
ب ) یعنی می خواهد شیشه سمت چپ خودرواش را پایین بیاورد.
ج ) یعنی می خواهد پشت فرمان موبایلش را درآورده و با همسرش تماس بگیرد.
د ) یعنی می خواسته برف پاک کن را بزند.
3 – اگر یک خانم در حین رانندگی بخواهد از بین دو خودروی در حال حرکت عبور کند چکار می کند؟!
الف ) بعد از از بیخ کندن آیینه بغل جفت خودروها از بینشان عبور می کند.
ب ) اول به خودروی سمت راست می کوبد بعد به خودروی سمت چپ سپس با همسرش تماس می گیرد.
ج ) ابتدا جوری به خودروی سمت راست می زند که او منحرف شود و به خودروی سمت چپ برخورد کند سپس از روی دو خودرو عبور میکند.
د ) یک بوق می زند و راننده دو خودرو تا متوجه می شوند او خانم است سریعا به او راه می دهند که برود.
ادامه مطلب ...دوستان عزیز این مطلب فقط جنبه شوخی و طنز دارد و قصد توهین به آقاپسرها و آقایون رو نداره ( جدی نگیرید!)
با عذرخواهی از انگشت شماری از مردان متفاوت
مردان از دو نوع خارج نیستند;یا روی سرشان خالیست یا توی سرشان.
++++++++
چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟
بخاطر اینکه دو قطب غیر همنام همدیگر را می ربایند.
++++++++
تنها دلیل وجود مردها برای چمن زنی و پنچر گیری اتومبیل است.
++++++++
مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ، ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند. ( جان رابرت فاولز )
++++++++
زنان از مردان عاقلترند، چونکه کمتر میدانند و بیشتر میفهمند.
++++++++
مردها همه مانند هم هستند فقط چهره هایشان با هم فرق دارد تا بتوان آنها را از تشخیص داد .
++++++++
هیچ فکر کردی چرا خدا مرد را پیش از زن آفرید؟ خب معلومه پیش از آفریدن هر شاهکاری یک چرکنویس هم لازمه .
++++++++
بقیه در ادامه مطلب...
آینده:
یـک زن تــا زمانیکه ازدواج نکرده نگران آینده است. یک مرد تا زمانیـکـه ازدواج نـــکرده هــــرگز نگران آینده نخواهد بود.
موفقیت:
یــک مرد موفق کسی است که بیشتر از آنچه هـمــسرش خرج میکند درآمد داشته باشد. یک زن موفق کسی است که بتواند چنین مردی را پیدا کند.
فیلم کمدی:
فرض کنید چند زن و مرد در اتاقی نشته اند و ناگهان سریال نقطه چین شروع می شود. مردها فورا هیجان زده شده و شروع به خنده و همهمه میکنند، و حتی ممکن است ادای بامشاد را نیز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شکایت منتظر تمام شدنش میشوند.
ازدواج:
یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کند با او ازدواج میکند،ولی تغییر نمیکند. یک مــرد به این امید با همسرش ازدواجمیکند که تغییر نکند، ولی تغییر میکند.
بقیه در ادامه مطلب...
24 ساعت از زندگی دخترا
5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..
6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .
7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!
8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…
9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)
10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب ...صبحگاه:
فرمانده: پس این سربازه ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !)
کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن
ساعت ۱۰ صبح همه بیدار میشوند…
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی
…
صبحانه:
وا…اقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفغ میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم
…
بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه …
آره، تازه پاره هم میشه …
وای وای خاک میره تو دهنمون …
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا …
…
ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی کنم، حالا واسه تو..
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد
…
بعد از ناهارفرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد ، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه ها گم میشود…
هوووو….بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری…
بی آبرو گمشو بیرون…
وای نامحرم…
کثافت حمال…
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!!)
…
بعد از ظهرفرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.
…
شب در آسایشگاهیک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!
فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا…عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز ۲ نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده (این خطش خداییش اخرش بود)
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا
از منطق های پراستدلال خسته ام ...
از بی رحمی واژه ها که خیلی راحت میتونن قلبمو به کشتن بدن ...
نمیدونم چرا دیگه دنبال هیچ سهمی از خودم نمیگردم شایدم میخوام تو یه حراج استثنایی ذهنمو پیش فروش کنم
دلم میخواد مثل وقت هایی باشم که قرار نیست ادم مهمی باشم
مثل وقت هایی که از خودم در میرم ..
آرووم و تنها یه تیکه از وجودم .
انگار فریبم کار ساز نبود ! داشتم تلاش میکردم که بهانه خودم بشم
انگار این اخرین راه باقیمانده بود ... اما ،
اما مثل شاگرد تنبل ها دستم تو تقلب رو شد . حالا باید منتظر باشم تا یکی حلم کنه ...
نمیدونم با ته مونده ی سرمایه عاطفی ام تا کی میتونم دوام بیارم ...
اصلا میتونم دوام بیارم یا نه ؟؟؟
شاید یه تصمیم بزرگ لازمه برای فرار از این وجود ظاهریم .
شاید ...
چی بگم
خیلی وقته خسته ام نمیدونم بهونه هام کم شدن تا تکراری هام زیاد ...
اما خاصیت تکرار اینه که مسائل بغرنج اولیه رو ساده میکنه .
حس میکنم بهانه هام کم شده ن ... بچه که بودم بی دلیل بهونه میاوردم و چه سخت بهونه هام خریداری میشد .
نمیدونم از لوسی های اون وقت چقدر هنوز تو وجودم مونده ...
اما میدونم وقتی با اشکام به هر چی که میخواستم میتونستم برسم بهترین لالایی برای ارامشم بود چقدر از اون روز ها مونده نمیدونم ...
اما هنوز هم کسی که لالایی های منو بلد باشه به بهترین روش اروومم میکنه .
بگذریم .
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
نظره تو چیه؟
یکی بود یکی نبود،یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند،حرف راست قصه بود
یکی اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا،با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند
نالش از قصه نبود،پشتشو دوری شکوند
زیر آوار جفا،دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا،راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت،اما حیف هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید،اون به عشقش نرسید
هیچکی خوابشو ندید،گل عشقشو نچید
گم شدش تو قصه ها،توی شهر عاشقا
یکی بود یکی نبود
یه دروغ کهنه بود
یکی موند
یکی نموند
حرف راست قصه بود.......
می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم میکند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.
و وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام
خداحافظی ات به جنونم می کشاند...
و سلامت به پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار...
در خیال من بمان
از کنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت.......
جلسه محاکمه عشق بود، عقل قاضی ، و عشق محکوم ....
به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق
آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
وشما پاها که همیشه مشتاق رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ،
تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:
دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟
قلب نالید و گفت:
من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم